قهرمانِ وارن بافت؛ میلیاردری که پیش از مرگ همه ثروتش را بخشید
شنبه 2 اسفند 1404 - 22:00مطالعه 14 دقیقهسال ۱۹۸۸، وقتی مجلهی فوربز لیست سالانهی خود از ۴۰۰ ثروتمند برتر آمریکا را منتشر کرد، نام چاک فینی ۵۷ساله در ردهی بیستوسوم ثبت شد: مردی که با ثروت تخمینی ۱٫۳ میلیارد دلار بالاتر از غولهای رسانهای مثل روپرت مرداک، اشرافزادگان نفتی مثل دیوید راکفلر و حتی چهرهی پرسروصدایی مثل دونالد ترامپ قرار میگرفت.
اما نویسندگان و تحلیلگران خبرهی فوربز، مرتکب اشتباهی تاریخی شده بودند، زیرا از ثروتی حرف میزدند که عملاً دیگر وجود نداشت. چاک فینی تا آن زمان بیسروصدا بخش اعظم داراییاش را بخشیده بود؛ نه با بیانیه و اعلامیه، نه از طریق بنیادهای پرهیاهو و نه حتی با نام خودش.
او امپراتوری جهانی فروش کالاهای معاف از عوارض را با دقت تحلیلی و جسارت کارآفرینانه بنا کرد، بازارها را زودتر از دیگران خواند و از فرصتهایی استفاده کرد که دیگران نمیدیدند. بااینحال، هرچه ثروتش بیشتر شد، فاصلهاش با زندگیای که پول وعده میداد نیز عمیقتر شد.
خلاصه صوتی
تمرین نادیدهماندن؛ ریشههای یک شخصیت کمصدا
چاک فینی سال ۱۹۳۱، در نیوجرسی و در میانهی رکود بزرگ به دنیا آمد. خانوادهاش ثروتمند نبودند، اما فقر هم بهمعنای کمبود اخلاق در خانهشان تعریف نمیشد. آنچه بیش از پول در محیط اطراف او جریان داشت، نوعی توجه روزمره به دیگران بود؛ توجهی که نه شعاری بود و نه آگاهانه آموزش داده میشد.
مادرش، پرستاری که هر صبح همسایهی مبتلا به بیماری ALS را تا ایستگاه اتوبوس میرساند و وانمود میکرد خودش هم در مسیر مشابه راهی محل کار است، الگویی از کمک بیسروصدا را به پسرش نشان داد؛ کمکی که قرار نبود دیده شود یا تحسین برانگیزد.
الگوی کمک بینامونشان، پیش از آنکه به انتخابی آگاهانه تبدیل شود، در زندگی روزمرهی چاک فینی نهادینه شده بود
به نقل از کانال Newsthink، با پایان دوران دبیرستان و شروع جنگ کره، چاک راهی نیروی هوایی شد. او چهار سال را در ژاپن گذراند، اما نه بهعنوان یک سرباز معمولی. او اپراتور رادیویی در بخش اطلاعات بود.
کار در سرویس اطلاعاتی ارتش آمریکا، انضباط خاصی را به او آموخت و بعدها سکوت، رازداری و حرکت در سایهها به امضای شخصیاش در تجارت و خیریه تبدیل شد. او یاد گرفت که برای انجام کارهای بزرگ، نیازی نیست دیده شوید؛ گاهی دیدهنشدن، شرط اصلی موفقیت است.
پس از پایان خدمت، چاک تصمیم گرفت از بورس تحصیلی که دولت به کهنهسربازان میداد استفاده کند. برخلاف انتظار والدین کاتولیک و سنتیاش که دوست داشتند او را در دانشگاههای مذهبی ببینند، چاک سر از دانشگاه کرنل درآورد؛ یکی از دانشگاههای آیوی لیگ که مختص نخبگان بود.
او رشته مدیریت هتلداری را انتخاب کرد، اما درسهای واقعی اقتصاد را نه در کلاس درس، بلکه در خوابگاهها و کافهتریاهای دانشگاه آموخت.
در کرنل، او را با لقب مرد ساندویچی میشناختند: درحالیکه همکلاسیهای متمولش وقت آزادشان را به تفریح میگذراندند، چاک متوجه شد که اکثر دانشجویان آخر شبها گرسنه میشوند و گزینهای برای غذا ندارند.
از همینجا با فرمول سادهای شروع کرد به درستکردن و فروختن ساندویچ بولونیا، تنها با دوتکه نان و یک ورق کالباس! بهاینترتیب هزینه را پایین نگه میداشت و بیشتر میفروخت. هیچکس در آن زمان نمیدانست که این ساندویچفروش ساده با آن مدل اقتصادی «حاشیه سود کم، فروش بالا»، در حال تمرین برای ساختن یکی از بزرگترین امپراتوریهای خردهفروشی در تاریخ جهان است.
کشف شکافها؛ از خلأ قانونی تا آستانهی ورشکستگی
چاک فینی جوان سال ۱۹۵۶ با مدرک مدیریت هتلداری از کرنل فارغالتحصیل شد و انتظار میرفت کتوشلوار بپوشد و در یکی از هتلهای زنجیرهای بزرگ مثل ماریوت استخدام شود؛ پیشنهادی که روی میز داشت ولی آن را رد کرد. او علاقهای به بالارفتن از پلههای ترقی شرکتی نداشت؛ میخواست نردبان خودش را بسازد.
چاک با باقیماندهی پول بورس تحصیلیاش راهی فرانسه شد تا در دانشگاه گرنوبل علوم سیاسی بخواند؛ اما درس اصلی نه در کلاس، بلکه در جادهها انتظارش را میکشید. یکی از روزهایی که در جنوب فرانسه هیچهایک میکرد، به بندرگاهی رسید که ناوگان نیروی دریایی آمریکا در آن لنگر انداخته بود.
درحالیکه ملوانان آمریکایی در بارها و کافهها پرسه میزدند، چاک متوجه شکافی قانونی شد. قانون گمرک آمریکا به هر ملوان اجازه میداد تا پنج بطری نوشیدنی را بدون پرداخت مالیات به کشور برگرداند.
یک خلأ قانونی کوچک در بندرهای اروپا، به ایدهای جهانی بدل شد و همانقدر سریع، با تغییر سیاست فرو ریخت
چاک سریع ماشینحساب ذهنیاش را به کار انداخت: پنج بطری در اروپا به همراه هزینهی ارسال، فقط ۱۰ دلار تمام میشد، درحالیکه قیمت همان پنج بطری در آمریکا بالای ۳۰ دلار بود، یعنی سودِ تضمینشدهی ۳۰۰ درصدی!
او بلافاصله با همکلاسی قدیمیاش در کرنل، باب میلر که در هتل ریتز بارسلونا کار میکرد، تماس گرفت و مدتی بعد آنها شرکت توریستهای بینالمللی را تأسیس کردند.
کارشان فقط به نوشیدنی ختم نشد. درمرحلهی بعد شروع کردند به فروش خودروهای اروپایی به سربازان آمریکایی مستقر در آلمان. یک فولکسواگن بیتل که در آمریکا ۱۷۰۰ دلار قیمت داشت، در اروپا فقط ۱۲۰۰ دلار بود: حالا انگار چاک و باب روی موج سوار بودند.
آنها حتی کاتالوگ یک شرکت کوچک به نام Duty Free Shoppers» (DFS)» را که در آستانهی ورشکستگی بود خریدند تا عطر و پارچه کشمیر هم بفروشند. تا سال ۱۹۶۴، ۲۰۰ کارمند در ۲۷ کشور داشتند. همه چیز رؤیایی پیش میرفت، تا اینکه دولت وارد بازی شد.
سال ۱۹۶۵ پرزیدنت لیندون جانسون برای کاهش کسری بودجه، قانون را تغییر داد و سهمیهی پنج بطری به یک بطری کاهش یافت. همزمان ارتش آمریکا خودش شروع به فروش خودروهای بدون مالیات کرد. ناگهان مزیت رقابتی چاک دود شد و به هوا رفت. شرکت با ۱٫۶ میلیون دلار بدهی روبرو شد. کارمندان وحشتزده استعفا میدادند و کشتی DFS در حال غرقشدن بود.
در یکی از عجیبترین لحظات زندگی چاک، او و باب میلر در یک اغذیهفروشی در نیویورک نشستند و مشغول خوردن ساندویچ تنماهی ساده شدند. درحالیکه کسبوکارشان رو به نابودی میرفت، باب میلر جملهای گفت که تاریخ این شرکت را تغییر داد:
«خب چاک، گند خورده به همه چیز... حالا فقط من و تو موندیم. باید خودمون راهی برای نجات پیدا کنیم.» همان لحظه، رؤیای جوانیشان به پایان رسید و جنگ واقعی آغاز شد.
ثروت شرق و غربت؛ میلیاردری با ساعت ۱۰ دلاری
چاک و باب تصمیم گرفتند به جای تسلیمشدن، زمین بازی را عوض کنند. فکر کردند اگر سربازان آمریکایی دیگر مشتری نیستند، چه کسانی پول خرج میکنند؟
آنها متوجه شدند که ژاپن در حال تبدیلشدن به یک قدرت اقتصادی است و طبق فرهنگ ژاپنی سوغاتی معروف به «Omiyage»، مسافران وظیفه دارند برای همکاران و خانواده سوغاتی بخرند. درعینحال مالیات بر کالاهای لوکس در ژاپن سرسامآور بود. یک بطری نوشیدنی در توکیو ۵۰ دلار قیمت داشت، اما چاک میتوانست همان را در فروشگاههای فرودگاهی به قیمت ۱۰ دلار بفروشد.
آنها روی فرودگاههای هونولولو هاوایی و کایتک هنگکنگ متمرکز شدند و چاک استراتژی کسبوکارشان را تغییر داد: فروشگاههایی شیک، دختران فروشندهی ژاپنیزبان و پرداخت کمیسیون به تورلیدرها برای آوردن اتوبوسهای پر از توریست به فروشگاههای DFS.
موفقیت DFS در آسیا ثروت افسانهای ساخت، اما همزمان تضادی عمیق میان پول و مدل زندگی فینی ایجاد کرد
و همهچیز بهتر از آنچه فکر میکردند پیش رفت. درآمد شرکت صعودی شد و ارقام قراردادهای اجاره فرودگاه هم به نرخی باورنکردنی رسید. در سال ۱۹۶۲ آنها سالی ۱۵,۶۰۰ دلار اجاره میدادند؛ اما در سال ۱۹۸۶، چاک فقط برای اجارهی سالانه فرودگاه هاوایی ۲۳۰ میلیون دلار پیشنهاد داد، رقمی که که رقبا را میخکوب کرد. ریسک جواب داد و ثروت مثل سیل جاری شد.
اما از همین زمان تناقض عجیب شخصیت چاک فینی نمایان شد. درحالیکه صفرهای حساب بانکیاش رؤیایی بهنظر میرسید، روحش ناآرامتر میشد. او با همسر فرانسویاش دانیل و پنج فرزندش در ویلاهای لوکس زندگی میکرد، با اشراف هنگکنگ و نیویورک نشستوبرخاست داشت، اما عمیقاً احساس بیگانگی میکرد. او از تجمل متنفر بود.
فینی هنوز همان روحیهی مرد ساندویچفروش را داشت؛ ساعت پلاستیکی کاسیو ۱۰ دلاری دستش میکرد، همیشه با کلاس اکونومی پرواز میکرد و سوار یک ولووی دستدوم میشد.
او حتی برای فرار از شهرت، هر وقت مجبور میشد در مراسمی شرکت کند و عکاسان هجوم میآوردند، عکاس شخصی خودش را جلو میفرستاد تا مدام از او عکس بگیرد، ولی واقعیت این بود که دوربین عکاس خودش فیلم نداشت! اینطوری عکاسان دیگر فکر میکردند عکسهای کافی گرفته شده و او را رها میکردند.
شکاف بین ثروت افسانهای و ارزشهای شخصی چاک هر روز عمیقتر میشد تا اینکه حادثهای، او را بیدار کرد. چاک که همیشه به تناسباندام اهمیت میداد، هنگام تمرین برای ماراتن بوستون، کنار جاده از هوش رفت. حالش رو به وخامت گذاشت و گویی مرگ را با چشمان خود دید.
روی تخت بیمارستان، درحالیکه به سقف خیره شده بود، سؤالی در ذهنش تکرار میشد: «چقدر کافی است؟ واقعاً انسان به چقدر پول نیاز دارد؟» پاسخ او به این سؤال، مقدمهای شد برای بزرگترین عملیات مخفیانهی دنیای خیریه.
واگذاری همهچیز؛ امضایی که مالکیت را حذف کرد
چاک فینی روی تخت بیمارستان زنده ماند، اما آن میلیاردر تاجر همانجا مرد. او تحتتأثیر مقالهی معروف «انجیل ثروت» اثر اندرو کارنگی، به این باور رسید که «مردی که ثروتمند بمیرد، بیآبرو مرده است.» فینی نمیخواست ثروتش را برای بعد از مرگ بگذارد؛ او میخواست زنده باشد و بخشیدهشدن پولش را ببیند.
سال ۱۹۸۲ بنیاد خیریه آتلانتیک را بیسروصدا و بدون حضور عکاسان خبری در جزیرهی برمودا تأسیس کرد؛ جایی که قوانین رازداری سفتوسختی داشت و او را از افشای نام اهداکنندگان در آمریکا معاف میکرد.
فینی تمام سهام ۳۸٫۷۵ درصدی خود در امپراتوری DFS را به بنیاد منتقل کرد
سپس در یک روز معمولی، چاک قلم را برداشت و پای سندی را امضا کرد که تمام زندگیاش را تغییر داد. او تمام سهام ۳۸٫۷۵ درصدی خود در امپراتوری DFS را به بنیاد منتقل کرد. در آن زمان ارزش این سهام حداقل ۵۰۰ میلیون دلار در برآورد میشد و بعدها به میلیاردها دلار رسید.
با جوهرِ آن خودکار، فینی از لیست ثروتمندترین مردان جهان خارج شد و عملاً به مقام کارمند بنیاد خودش تنزل یافت. او دیگر مالک هیچچیز نبود.
سرمایه در خدمت تغییر؛ سیاست سکوت در مقیاس جهانی
چاک فینی بهتدریج به جیمز باند دنیای خیرین تبدیل شد. روش کارش حیرتانگیز بود، مثلاً به پروژههای علمی، دانشگاهی و حقوق بشری در سراسر دنیا سفر میکرد، با لباسهای معمولی و چهرهای که هیچکس نمیشناخت وارد جلسات میشد و چکهای بانکی را روی میز میگذاشت. شرط او برای نقد شدن این چکها فقط سکوت مطلق دریافتکنندگان بود.
اگر دانشگاهی نام او را فاش میکرد، کمکهای بعدی قطع میشد. رئیس دانشگاه کرنل که میلیونها دلار برای ساخت خوابگاه و کتابخانه دریافت کرده بود، سوگند یاد کرده بود که نام اهداکننده را به گور ببرد.
اما ایدههای چاک به ساختمانسازی محدود نمیشد؛ او میخواست دنیا را تغییر دهد و با همین اندیشه وارد ایرلند شمالی شد. در دهه ۹۰ میلادی، جنگ خونینی بین پروتستانها و کاتولیکهای ایرلند جریان داشت. چاک فینی مخفیانه با گروه شین فین شاخه سیاسی ارتش جمهوریخواه ایرلند (IRA) مذاکره کرد.
ثروت فینی اهرمی بود برای تغییر موازنههای واقعی، از دانشگاه تا میدانهای منازعه
فینی پیشنهاد کمک مالی داد، اما بهشرط آتشبس و پایان خشونت. پول او تبدیل به اهرم فشار برای صلح شد. کمکهای او زیرساختهای آموزشی را در ایرلند بازسازی کرد و نقش غیرقابلانکاری در امضای توافق جمعه نیک (Good Friday Agreement) و پایان جنگ داشت.
سپس تصمیم گرفت سیستم بهداشت و درمان ویتنام را که بر اثر جنگ نابود شده بود، احیا کند. در استرالیا روی تحقیقات پزشکی سرمایهگذاری کرد و در آفریقا، هزینهی جراحی هزاران کودکی را که با شکاف کام متولد شده بودند، پرداخت تا بتوانند لبخند بزنند.
در تمام این سالها، درحالیکه هزاران ساختمان در ۵ قاره با پول او ساخته میشد، هیچ پلاکی، هیچ سردر ورودی و هیچ تالاری به نام چاک فینی نامگذاری نشد. او میخواست در سایهها باقی بماند.
وقتی راز علنی شد: تولد یک الگوی تازه برای ثروتمندان
سال ۱۹۹۷ چاک فینی با همان شم اقتصادی که روزی در بندرگاه فرانسه داشت، آینده را پیشبینی کرد: دوران طلایی فروشگاههای معاف از گمرک روبهپایان بود. او تصمیم گرفت قبل از اینکه دیر شود، سهامش در DFS را بفروشد و خریدار کسی نبود جز غول کالاهای لوکس فرانسوی، LVMH لویی ویتون.
اما در این مسیر مانع بزرگی وجود داشت: شریک قدیمی و دوست دوران ساندویچهای تنماهی، باب میلر مخالف فروش بود و برای متوقف کردن چاک، شکایتی رسمی تنظیم کرد. دعوای حقوقی یعنی کار به دادگاه میکشید و دادگاه یعنی بررسی دقیق مدارک مالی.
چاک بر سر یک دوراهی اخلاقی و استراتژیک قرار گرفت: یا باید از فروش منصرف میشد تا رازش حفظ شود، یا باید اجازه میداد دنیا بفهمد که صاحب آن سهام میلیاردی، خودش نیست. او حقیقت را انتخاب کرد.
وقتی اسناد رو شد، نیویورکتایمز و دنیای تجارت در شوک فرورفتند. مردی که همه فکر میکردند یک میلیاردر خسیس است که با ساعت کاسیو و لباسهای معمولی میچرخد، در واقع بزرگترین خیّر زندهی تاریخ آمریکا بود.
فینی الگویی تازه از مسئولیت ثروت را به قدرتمندترین بازیگران سرمایهداری جهان نشان داد
سبک زندگی و فلسفهی بخشیدن در زمان حیات چاک، الهامبخش تعهدنامه بخشش (The Giving Pledge) در سال ۲۰۱۰ شد؛ جنبشی که میلیاردرهای جهان را متعهد میکند تا نیمی از ثروتشان را صرف خیریه کنند. وارن بافت دربارهاش گفت: «چاک نمونهی کامل چیزی است که همهی ما باید باشیم. او استاندارد را تعیین کرد.»
حساب صفر، میراث گسترده؛ پایان پروژهی «بخشیدن در حیات»
سال ۲۰۲۰ فرارسید. چاک فینی حالا مردی ۸۹ ساله بود. او دههها پیش هدفی برای خود تعیین کرده بود: اینکه قبل از مرگش، تمام دارایی بنیاد آتلانتیک را خرج کند و حساب را به صفر برساند. همیشه به شوخی میگفت: «میخواهم وقتی مُردم، چکم نزد گورکن برگشت بخورد!».
سپتامبر ۲۰۲۰، در یک مراسم کوچک و خصوصی (بهخاطر همهگیری کرونا) در سانفرانسیسکو، چاک و همسر دومش هلگا پای آخرین اسناد انحلال بنیاد را امضا کردند. طبق آمار نهایی فینی در طول حیاتش بیش از ۸ میلیارد دلار بخشیده بود.
چاک فینی تنها ۲ میلیون دلار برای گذران زندگی خودش و همسرش در سالهای آخر نگه داشت. این مبلغ برای اجارهی آپارتمانی معمولی در سانفرانسیسکو و هزینههای درمان کافی بود. نه عمارتی، نه قایق تفریحی و نه جت شخصیای.
چاک فینی در ۹ اکتبر ۲۰۲۳، در سن ۹۲ سالگی، در همان آپارتمان اجارهای ساده چشم از جهان فروبست. او رفت، اما میراثش در خشتخشت هزاران ساختمان دانشگاهی، بیمارستان و مراکز صلح در پنج قارهی جهان نفس میکشد. هیچکدام از این ساختمانها نام «فینی» را بر پیشانی ندارند، اما داستانِ مردی را روایت میکنند که ثابت کرد برای ثروتمند بودن، نیازی به حساب بانکی پر نیست.
فینی زندگی کرد تا به سؤال «چقدر کافی است؟»، پاسخی نهایی بدهد: «آنقدر که بتوانی دنیا را جای بهتری کنی و خودت سبکبال بروی.»